![]() |
![]() |
|
|
قطاری که ترا برد
چه چیزی را با خود بر می گرداند؟ تعادل دنیا گاهی فقط به مویی بند است لکو موتیو ران تو... کاش این را می دانست.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم شهریور 1387ساعت 10:6 توسط رضا |
|
|
من تشنه یک" دوستت دارم " هستم که با تمام وجود و از ته دل بر آمده باشد !
تشنه این که یک نفر به من بگوید : " تو را با تمام غصه ها و دلواپسی هایت دوست دارم . برای آنکه همراه با تو زجر بکشم." نه برای آنکه به قلمرو واهی شادی بکشانمت. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 23:25 توسط رضا |
|
|
خدا - وصیت من رو گوش بده
نامه ی من رو بخون شاید دیگه من نباشم مواظب عشقم بمون خدا- مهم نیست اما اون نزاری تنها بمونه خدا - سپردمش بهت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 22:3 توسط رضا |
|
|
تو را به جای همه زنانی که نشناختم دوست دارم .
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم . برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب میشود و برای نخستین گلها تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم . تو را به جای همه کسانی که دوست نمیدارم دوست دارم . میبایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم.یاد گیری لغت عشق سخت است اما شیرین. تو را دوست میدارم به خاطر فرزانهگیات که از آن من نیست. به رغم آن همه چیزها که جز وهمی بیش نیست دوستت دارم. در این بیشهزار خزان زده شاید گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوئیدیم . پس به نام زندگی هرگز نگو هرگز |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 15:32 توسط رضا |
|
|
*تا که بودیم و نبودیم کسی گشت ما را غم بی هم نفسی تا که خفتیم همه بیدار شدند تا که مردیم همگی یار شدند قدر آن شیشه بدانید که هست نه در آن موقع که افتاد و شکست
* وفاي شمع را نازم كه بعد از سوختن به صد خاكستري در دامن پروانه ميريزد نه چون انسان كه بعد از رفتن همدم گل عشقش درون دامن بيگانه ميريزد
*نشنو از نی ، نی حصیری بی نواست بشنو از دل ، دل حریم کبریاست نی بسوزد خاک و خاکستر شود دل بسوزد خانه ی دلبر شود
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 12:47 توسط رضا |
|
|
آدمک آخر دنیا همین جاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند آدمک دستخطی که ترا عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند آدمک بچه نشی گریه کنی کل دنیا سراب است بخند آن خدایی که بزرگش خوانی به خدا مثل تو تنهاست بخند |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم خرداد 1387ساعت 2:25 توسط رضا |
|
|
تو روزی با غمی سنگين ز شهرم کوچ خواهی کرد
و من در پرنيان خاطرات عشق پاک تو به نرمی گريه خواهم کرد. رفيق نيمه راه من! سفر خوش، خير همراهت؛ تو قدر من ندانستی؛ درون آب ماهی قدر آب کی داند؟!؟ شکسته استخوان داند بهای موميايی را... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 15:1 توسط رضا |
|
|
مرا رها میکنی
دروغ در میان چشم های تو داد میزند نگو که عاشق منی نبض تو برای من نمی تپد اگر دلت بجز حضور من عشق دیگری نداشت هنوز بودی و هنوز در سکوت خلوتم ترانه میشدی. عشق تو دروغ بود و میروم که گفته اند گل میان باغچه بهانه ای برای رویش بهار نیست!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:32 توسط رضا |
|
|
*عشق اگر با تو بیاید به خریداری من شب هجران نکند قصد دل آزاری من *روزگاری که جنون رونق بازارم بود تو نبودی که بیایی به خریداری من *برگ پاییزیم و خسته دل از باد خزان باغبان نبز نیامد پی دلداری من |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 14:54 توسط رضا |
|
|
مهربانی هایت را دیده ام
نه در خواب که در بیدارترین لحظه های آبی بودنت و آمده ام که بمانم. اگر ماندن را بخواهی از تو ابدیتی خواهم ساخت که عشق اول و آخر حادثه ی من و تو باشد و دل هدیه ای که همیشه در تصرف چشمهایت خواهد بود!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 23:23 توسط رضا |
|
|
زنده می شوم در لبخندی که
از تو سهم همیشه ی من است و مهربانی هایی که بهشت را در برابرت به تعظیم واداشته است. پیکره ات انتشار عطوفت پنهانی است که ملائک را به مصاف تو می خواند و هیچ کس در این ناگزیر عاطفه های بی دریغ مانند تو نخواهد بود! مانند تو نخواهد شد! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:29 توسط رضا |
|
|
دوست خواهی داشت
حادثه ای را که زمانی دیگر نخواهی داشت عشقی تو را مسخ میکند و نخواهی فهمید که سکوتی گنگ آغاز ماجراست!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 15:28 توسط رضا |
|
|
تا وقتي قلب عريان كسي را نديدي بدن عريانت را نشانش نده!
هيچ گاه چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نمي فهمد گريان مکن. قلبت را خالي نگه دار اگر هم يه روزي خواستي كسي را در قلبت جاي دهي سعي كن كه فقط يك نفر باشد. به او بگو كه تو را بيش تر از خودم وكمتر از خدا دوست دارم زيرا كه به خدا اعتقاد دارم و به تو نياز دارم. (چارلی چاپلین) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 0:2 توسط رضا |
|
|
روزی که آمدیم این چنین نبوده ایم
اشاره های لعنت زمین به ما نبود حجم باد در غرور دست های ما تیرگی نداشت. خاطرات زشتمان را بر سینه ی درختان حک نمیکردیم. اما امروز به باختی نشسته ایم صدای پایمان برای کوچه ها آشنا ولی پرنده ها با حضورمان غریبه اند. ما بهشت را ندیده زود با جهنم آشنا شدیم. سوختیم و هیچ کس ندید قصه ی سیب های سرخ را و اینک قصه ی زوال ما عجیب نیست!!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 15:8 توسط رضا |
|
|
زندگی رسم خوشایندیست.
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ پرشی دارد به اندازه ی عشق. زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود. زندگی جذبه ی دستی است که می چیند. زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است. زندگی بعد درخت است به چشم حشره. زندگی تجربه ی شب پره در تاریکی است. زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد. زندگی سوت قطاریست که در خواب پلی می پیچد. زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیماست. خبر رفتن موشک به فضا لمس تنهایی ماه فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 23:43 توسط رضا |
|
|
*عاشق بودن
تجربه ی تمامی احساسات بیرون از عشق و از نو بازگشت به عشق است *عاشق بودن تحمل رنج و درد و توانایی غلبه و از یاد بردن این رنج و درد است *عاشق بودن همان است که بدانی دیگری کامل نیست و بتوانی بخشهای نازیبا را ببینی ولی بر بخشهایی که دوست میداری تاکید کنی و شادمانه هر دو را بپذیری. *عاشق بودن بر پا ساختن ستونهای استوار بر بنای احساسات است ولی جایی نیز برای تغییر بگذار چون داشتن احساس یکسان در تمام عمر جایی برای رشد - تجربه و آموختن نمیگذارد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 23:36 توسط رضا |
|
|
تو شگفت انگیزی - سزاوار و دوست داشتنی
این همه را قدر بدان. نه کسی هرگز چون تو بوده و نه کسی چون تو خواهد بود. تو یگانه ای و بدیع و هر آنچه که از تو چنین موجود بی همتایی ساخته در خور عشق است و تحسین. |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 22:54 توسط رضا |
|
|
از عشق برایت می گویم تو بخشی از وجود منی غم تو غم من است غم من غم تو است ما کنار هم می مانیم.از عشق برایت می خوانم و منتظر می مانم تا گل رزی در دستانت بروید دلم را با خود بردی چه چاره کنم؟ از عشق برایت می گویم وجودت برایم عزیز است دیدنت آرامش بخش است لبخندت معنی زندگیست می دانی که در کنارت بودن برایم چه حس لطیفی است نگاه رسواگرم را با نگاهت پیوند می دهم تو سرنوشت منی آه نمی توانم اعتنا نکنم که چطور نگاهم می کنی. از عشق برایت می سرایم اما هیچ نشانه ای از عشق لطیف تو نیست |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 0:19 توسط رضا |
|
|
نیازمند چیزی بودم که باورش کنم
نگاهت بر من افتاد و باور کردم. خواهان کسی بودم تا باورش کنم خود و رویاهایت را با من تقسیم کردی و باورت کردم. اما آنچه که به راستی نیازمندش بودم باور کردن خود بود. مرا به دنیای درونت بردی و با اکسیر عشق یاریم کردی و به برکت توست که زنده ام - لمس میکنم و باور دارم کسی - چیزی یا خود را ............. آری تنها به خاطر وجود توست .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 22:33 توسط رضا |
|
|
*عشق با روح شقايق زيباست *عشق با حسرت عاشق زيباست *عشق با نبض دقايق زيباست *عشق با زهر حقايق زيباست
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 23:52 توسط رضا |
|
|
آنگاه که غرور کسی را له میکنی
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران میکنی آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری آنگاه که گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی آنگاه که خدا را میبینی و بنده ی خدا را نادیده می گیری میخواهم بدانم دستانت را بسوی کدام آسمان دراز میکنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 0:41 توسط رضا |
|
|
در خودم گم ميشوم من ذره ذره دانه دانه.... .در تو پيدا ميشوم من مثل گل يا يك جوانه
چشم من عكس ستاره روي موج پر تلاطم.... چشم تو درياي روشن بي كرانه بي كرانه بهترين تصوير يادم عكس تو بر قاب ديوار..... خوشترين تصنيف عمرم اسم تو در يكه ترانه خانه ي من خالي از تو خالي از حس شكفتن..... مي زنم سر به بيابان يا كه بر هر كوي و خانه من كه لبريز از غرورم پر هياهو پر ز شورم..... دوستت دارم! چگونه؟! عاشقانه ... عاشقانه...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 16:47 توسط رضا |
|
|
*چنین با مهربانی خواندنت چیست؟
*بدین نا مهربانی راندنت چیست؟ *بپرس از این دل دیوانه ی من" *که ای بیچاره عاشق " ماندنت چیست؟؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 1:55 توسط رضا |
|
|
*سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا برجاست - سلام بر روی ماه تو - عزیز دل سلام از ماست . *تو یک رویای کوتاهی - دعای هر سحرگاهی - شدم خواب عشقت چون مرا اینگونه میخواهی. *من آن خاموش خاموشم که با شادی نمیجوشم. ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمیپوشم. *تو غم در شکل آوازی - شکوه اوج پروازی - نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمیبازی. *مرا دیوانه میخواهی ز خود بیگانه میخواهی. مرا دل باخته چون مجنون ز من افسانه میخواهی. *شدم بیگانه با هستی - زخود بیخود تر از مستی. نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه میخواستی. *بکش دل را شهامت کن - مرا از غصه راحت کن. شدم انگشت نمای خلق مرا تو درس عبرت کن. *بکن حرف مرا باور - نیابی از من عاشق تر . نمیترسم من از اقرار گذشته بر سرم دیگر. *سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا برجاست - سلام بر روی ماه تو - عزیز دل سلام از ماست . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 15:0 توسط رضا |
|
|
*یک عکس گرفتند و به دیوار زدند
گفتند که قاتل است و هی جار زدند. *او را که به جرم قتل زندان بردند ما را به دلیل عاشقی دار زدند .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 22:49 توسط رضا |
|
|
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :من می شناختم او را، نام تو را هميشه به لب داشت، حتی در حال احتضار! آن دل شكسته عاشق بی نام و بی نشان، آن بی قرار، روزی اگر سراغ من آمد به او بگو: هر روز پای پنجره غمگين نشسته بود و گفتگو نمی كرد جز با درخت سرو در باغ کوچك همسايه! شبها به كارگاه خيال خويش تصويری از بلندی اندام می كشيد و در تصورش تصوير تو بلندترين سرو باغ را تحقير کرده بود... روزی اگر سراغ من آمد به او بگو: او پاك زيست پاک تر از چشمه ی نور، همچون زلال اشک، يا چون زلال قطره باران به نوبهار، آن كوه استقامت، آن كوه استوار وقتی به ياد روی تو می بود، می گريست! روزی اگر سراغ من آمد به او بگو: او آرزوی ديدن رويت را، حتی برای لحظه ای از عمر خويش داشت!!! اما براي ديدن تو چشم خويش را پنداشت، آلوده است و لايق ديدار يارنيست! روزی اگر سراغ من آمد به او بگو: آن لحظه ای كه ديده برای هميشه بست آن نام خوب بر لب لرزان او نشست شايد روزی اگر چه ؟ او ؟ نه آه ... نمی آيد! اما اگر آمد به او بگو، من به دعای آمدنش نشسته بودم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 1:15 توسط رضا |
|
|
سالهاست در کوچه های خلوت خیالم به دنبال تو می گردم .نمی دانم کجا رفتی. نمی دانم چرا رفتی. کاش می دانستی بعد از تو هرگز عاشق نخواهم بود. آرزوی من! ای عشق آسمانی من! بگذار برای بار آخر ببینمت. من بی تو مرده ام. بگذار ببینمت. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 23:38 توسط رضا |
|
|
رفتن دليل نبودن نيست
در آسمان تو پرواز مي کنم عصري غمگين و غروبي غمگين تر در پيش من بيزار از خود و از کرده خويش دل نامهربانم را به دوش مي کشم تا آنسوي مرزهاي انزوا پنهانش مي کنم. تو باور نکن اما من عاشقم رفتن دليل نبودن نيست در غروب آسمان تو شايد در شب خويش چگونه بي تو گم شوم ؟ تو را تا فردا تا سپيده با خود خواهم برد با ياد تو و با عشق تو خواهم مرد تو باور نکن اما من عاشقم ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 1:18 توسط رضا |
|
|
در هر باد طنين صداي تو بود
بر هر خاک رد پاي تو فرو رفته بود و در هر آب انعکاس سيمايت در هر آتش گرمي دستانت آنگاه که من کوچه به کوچه خانه به خانه نشان تو مي خواستم . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 0:12 توسط رضا |
|
|
اگر زمان و مکان در اختيار ما بود
ده سال پيش از توفان نوح عاشقت میشدم و تو میتوانستی تا قيامت برايم ناز کنی يکصد سال به ستايش چشمانت میگذشت و سیهزار سال صرف اندام ديگرت و تازه در پايان عمر به دلت راه مييافتم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 23:49 توسط رضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
تنهایی شده سوهان روحم البته بهش عادت کردم تنهایی رو دست دارم اما نه برای همیشه . منتظر نظراتتون هستم. |
| پیوندهای روزانه |
|
Free DownLoad JetAudio7.5 Plus سکوت مرگ آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
فراموش شدگان هيچگاه فراموش کنندگان را فراموش نميکن |
|
RSS
|